deltangebaba.blogfa.com

سوز دل های من

  باز امشب دلتنگي بيداد مي كند ... دل هواي تو را دارد و تو همچو هميشه غايب لحظه هاي دلتنگي هستي ...

به بهانه ء صفا دادن روياي خزان زده و ترنم روح ِ سرگردانم بار سفر را باز به اميد خلاصي از دلتنگي مي بندم ،‌ ولي نمي دانم چرا اين قدر بي توفيق شده ام  و  حسرت ديدارت بر دلم سنگيني مي كند ؟ نمي دانم ... شايد هنوز عاشقي وا مانده از معشوق باشم و بس ... عاشقي كه معشوق رغبتي به ديدارش ندارد ....

از دست هاي سيماني و آدمك هاي پوشاليني كه به لولوي سر خرمن مي مانند گريزانم ...

اينجا فقط تو را كم دارم ...

اي قرار بي قراري ها و توان گام هاي خسته ام ...

بي تو ... اينجا فقط حسرت ديدار است و شهرهاي بي امان درد ...

امشب گنجشك ها دفتر پرواز را ورق نمي زنند...

غنچه ها بي ناز به خود مي پيچند ...

بوي دلتنگي در فضاي خانه پيچيده ...

شميم خستگي در هوا پر شد ه...

امشب وقتي خورشيدِ گيسويم را باد شانه زد ؛ پريشان تر از هميشه منتظر حضورت بودم ...

پدر ... اي پاك تر از زلال چشمه ساران ...

معصوم تر از جوانه هاي سبز بهار ...

اي تعبير تازه خواب هاي شيرين ...

مهربان تر از آسمان بهار ...

اي پاكي رود ...

صداقت آيينه ... مرا بنگر كه چگونه در هجر و حسرت هميشگي چون ساقه اي خشك مي سوزم ...!

پدر ... اي نوراني تر از تبلور قطرات شبنم ،‌خورشيد قرن يخي زندگي ام ...

اي در هم كوبندهء لحظه هاي شيشه اي خفقان ...!

در كمبود واژه ات ...

در نبود شانه ات ...

خسته تر از تمامي شاخه هاي خزان زده  ...

بي صدا تر از يك تار شكسته ...

مايوس تر از ساقي بي پيمانهء چشمان منتظر م ... .

بگو چگونه با دستان كوتاه اين واژه ها ،‌مثنوي بلند نگاه تو ا بسرايم ...

چشم انتظار تر از تمامي كوچه هاي بي رهگذر ،‌دلگير از تو ... اما...

در اين آخرين نُت هاي نواي بي كسي ،‌تار كوچك قلبم را به دست گرفته ،‌و با انگشتان آهم ،‌غمگينانه آهنگ فراق را مي نوازم ...

گنجشك هاي حسرت را به چشم مي بينم كه از پشت پنجره چوبي احساسم با من همدردي مي كنند و شمع در عزاي واژه هاي غربتم مي گريد ...

بي صدا در اين دقيقه هاي زهر آلود تنهايي ،‌همچو ماهي كوچك تُنگ ،‌به پايين افتاده و دست و پا مي زنم ... و در انتظار وصال آب جان مي كنم ... .

من ...

در حسرت هميشگي قلبم گم شده ام  و تو گمشده اي در ميان اشك هاي من ،‌بي تو چه غريبانه مسافر غربتم ...


+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت11:49توسط دلتنگ بابا | |

بر سر مزارتو زجه زن همیشگی  ...

تنها زائر کوی شب گردی منم ...

سر خاک تو به جز من هیچ ابری نمی باره ...

برای با تو بودن هیچ دلی غم نمی باره ...

نیستی تو تو خونه با من

این غمت دیوونم کرده

می دونم که خواب به خوابی

می دونم تنهام می ذاری

بابایی باید بدونی دل من هواتو کرده ...

بابایی دستات چه سرده

بابایی دل پیله کرده

دل تنگ اون قناری

واسه تو بونه می گیره

دل من چطور بتونه

که بدون تو بمونه

گلای تو باغچه هر شب

واسه تو لالایی خونن

واسه تو هر شب بیدارن

واسه تو هر شب می خونن

دل من هواتو کرده

واسه تو بهونه کرده

آخه دل پر درده

دنبالت هر شب می گرده

هنوزم باور نکرده

که تو نیستی در کنارش

هنوزم گریم می گیره

وقت لالایی هرشب

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت19:3توسط دلتنگ بابا | |

...

در اولین سلامت پاسخ بدرود را یافتم و جذبه داوودی صوت ات در ذهنم جاودانه شد ...

بهشتی که وعده داده بودی شاید سبز تر از وعده شداد بود اما برگ برگش دوزخ نمرود را بی تو برایم داشت ...

دگر چشم های بسته ام تو را نمی یابند ُ پلک های تماشا سنگین اند و خواب بی تو بودن را تداعی گر ...

رقص شعله های زندگی در پیچ و تاب  بی تو بدن دود را نصیبم ساخت و آه از نفیرم برآورد ...

چیز زیادی از زندگی نمی خواستم ...

برکه ای کوچک که عشق تو را همچو ماهی در آن پرورش دهم ...

تمنای دلم چیز زیادی بود ؟؟؟

کویر تفته جانم تنها آرزوی رودی داشت ...


 

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت10:40توسط دلتنگ بابا | |

...

گرفتار سياهي كدام نفرين شبم كه بي تو محكوم به پيمودم اين راه پر تبم...

هياهو را به بهاي سكوت در بازارچه تقدير به گران ترين قيمت - شادي - خريدار شدم ...

زخم شمعداني پشت پنجره به درد انتظار عمق يافت ...

صداي حسرت دل را مي شنوي ...؟؟؟؟؟؟؟

صداي جستجوي تك نياز غايب زندگيم را مي شناسي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زخم هايم صبورند و در اعماق جان ، تشنه طلب ستون زندگي اند ...

دريغ ...

صد افسوس كه نيستي ...

نشاني يافتنت كجاست ؟؟؟

نشاني بودن و حضور زيبايت كجاست ...

پدر ...

اي نياز لحظه هاي پر دريغم

بگو نشان يافتنت كجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت17:4توسط دلتنگ بابا | |

 

در خواب های کودکی ام همیشه هستی ... هر شب طنین صدایت جانم را می نوازد ... با تنهایی هایم چه کنم ... از بی کسی هایم به که پناه برم ... بر زخم های کاری دل چگونه مرحم گذارم ...

با گام هایت که از ایستگاه زندگی ام می گذری چگونه  همراه شوم ... آن طنین و آن خواب های خوش با تو بودن در ایستگاه اول زندگی جاماند ...

نمی دانم چگونه قطارهای سفرمان ریل عوض کرد و هر یک را به واگنی پرتاب کرد که از خواب کودکی بیدار نشدم ...

چه قطاری !!!!!!!!!!!!!

قطاری که دنباله داری و بلندی اش را هر چه می پویم به انتها نمی رسد و هرچه می شمرم پنجره ها بی شمارند و تو در هر پنجره جان می گیری و از من دور می شوی ...

با تصویر جان گرفته درقاب هر پنجره چه کنم که در سیاهی ها رنگ می بازد و در مه بیرون از قطار محو می شود ...

با غم نبودنت که در بهار شکفتن من ، روح ناتوانم را به شلاق جدایی سپردی تا سردی باد خزان بر گلستان وجودم نشیند ...

آن دم که آماده اوج گرفتن در آسمان زندگی بودم ، بر روی ریسمان آسمان ، تنهایم رها کردی ... .

گریه های مدام و بی پایان یادآور تواند ...

گریه های یک ریز و بی صدا یادآور ثانیه های گریز از تواند ...

تمام روزهای در پای باد ریخته و هفته های رفته و فصل های سوخته یاد آور سختی سال های بی تو رفته و بی تو سوخته و بی تو فرو ریخته اند به خاطره ام امیدوار بودم که خاطره نشوی اما ...

تمنای لحظه های آخرین گذر کم رنگ خاطرات گاه جان گرفته و اندکت انتظار اتفاق ساده ای است برای تجسم محکم ترین ستون یک دختر...

1/12/87

2:43morning  

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت15:37توسط دلتنگ بابا | |

نوای نی...

نوايي تمام دشت را فرا گرفته ...

بانگ جدايي ،‌ اسارت و ...

زمانه ساز جدايي كوك كرده و  و در دل زينب آشوبي بر پا شده ...

داني دليل اضطراب زينب چيست؟؟؟

ديگر كاروان هاشمي به صحراي ماريه رسيده است ...

ورود كاروان به كربلا مرور نيلي قصه ء احساس زينب است ...

اضطرابي كه بر دل و جان زينب نشسته و دل دريايي اش را طوفاني كرده ...

يادآور اضطراب كوچه و چادر خاكي مادر ، پدر و محراب خون ، حسن و پاره جگر  و اين بار...

و اين بارحسين و و نواي قرآن بر سر ني ...

كربلا مرور لحظه هاي جدايي زينب است

و  بيانگر زيارت حامي ني سوار او پس از زيارت ياس نبي در پشت در و مي داند كه سنگيني دستي كه بر چهره ناموس خدا نشست ، سه ساله حسين را نيلوفري خواهد ساخت ... 

صداي بال فرشتگان به وضوح گوش را مي نوازد ...

آيا مي توان آسوده بود ...

آسوده كه سكوت و تنهايي دشت بغض گره خورده در گلو نيست و فقط تسلاي تمناي عطش سيلاب اشك است ...

مي توان تظاهر كرد آهي كه بيرون جهيده از ناي تنها طلب دم و باز دم است .در اين ديار نامردمي مي توان گفت كه عشق از ياد رفته و دست نامحرم نامردمي زمين را به گورواره اي سخت با موجوداتي بي عاطفه و وجدان مبدل ساخته ...

چه غوغايي در حريم كبريا بر پا ست ، عرشيان را چه همهمه اي فراگرفته ... قرار وقوع چه واقعه اي است ...

گلستان زيبا تر از كربلا ديده اي ... صنوبران نبوي ، گل هاي سرخ هاشمي ،‌سروهاي راست قامت علوي قامت آراسته شهادت و رشادت يك جا جمع اند ...

تا لحظه موعود وصال تنها نفسي فاصله است ...

جملگي در اوج دلدادگي ، سرمست جام ولا در پله هاي آخر صعود به بي كرانگي عرش اند ...

پرده ها از جلو ديدگان فرو افتاده ، برق غيرت درخشيده و ني نوا ، نواي ني پيچيده ...

از عطش پس از اين دختري در فراق پدر چگونه مي توان گذشت ...

دختري كه ترانه تمام روزها و شب هايش پدر است ...

با غربتِ بغض نگشوده و گره خورده در صداي پس از اينش چه بايد كرد ؟

با طلب لرزش دستان كوچكِ گره گشايش چه بايد كرد ؟

با خستگي گام هاي بي رقمش بر سينه تفته دشت ها پس از اين چه بايد كرد ؟

آيا تاب خواهد آورد و كمبود واژه پدر را تحمل خواهد كرد؟

با اشك هاي چكيده ،‌حرف هاي گفته و ناگفته مهر شده و قصه اي كه نيمه خوانده به پايان خواهد رسيد چه بايد كرد ؟

با عطش وصلي كه در چشمان باراني اش نمايان خواهد شد چه بايد كرد ؟

با اين ساعاتي كه بي شماري فاصله ها را فرياد مي كنند و مدام كوچ تورا زنگ مي زنند چه بايد كرد ؟

بر زخم هاي چلچله دل چه مرحمي بايد بست ؟

گام هاي حقير و لرزان من چگونه مي تواند ضجه زنان در پي گام هايش آوارگي شهرها و كوچه ها را بپيماند ؟

چگونه مي توان شعر شمع در دفتر عشق پروانه را خواند ، هجرت پرستو هاي عاشق را تجسم كرد و بي تفاوت بود ...

رزم كربلا تكرار ناپذير است اما  زينب گونه بودن را چه بايد كرد؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت18:2توسط دلتنگ بابا | |

پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپددددددددددددددددددددددددددددددددددددررررررررررررررررررررررررررررررر

 

 

مدتی است که نگاه را زیاد برده ام ....

گویی هیچ نگاهی آرامش دیدگان سیاهت را برایم به ارمغان نمی آورد ...

گویی با آخرین نگاهت ویران شده ام و در پس آن میرانی هیچ آبادی نخواهم یافت

...

آخرین نگاه از آخرین پنجره در آخرین بیمارستان دنیا ... دوباره منم ... اما گویی آن عاشق بی قرار و آن بی قراری های عاشق را از یاد برده ای ...

بعد از گذر از این روزهای دور و درازگویی این عشق من به تو اولین معشوق من از ابتدا اشتباه بود........... 

آدمک بودم و من یادت نیست

آن روزهای پر التهاب یادت نیست

....

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت1:49توسط دلتنگ بابا | |

حادثه ء مرداد

وقتی دل دریایی آسمان طوفانی می شود ، ناگاه یاد تو در دل رنجورم زنده می شود ...

بغض آسمان هم غربتِ مرا در غم تو می گرید ...

غمِ غروبِ نگاهت دلیل خراش روح صد پاره ام است ... ای که با رفتنت بهار زندگی ام مُرد ... بی قراری هایم برایت آشناست ، انتظار ، حاصلِ برکهء عشق ما است ؛ انتظاری که همچو کوره راهی بی پایان با مقصدی نامعلوم ، تدائی گر نیستی است ...

از دوریت دلم چو دشت شقایق سرخ است ، احساس پاک و بارانی من با دل تنهایم هنوز به دست تو زندانی است ...

قصهء احساس من نیلی است ...

ای کاش می شد که بیایی و دوباره با هم قصه را از بر کنیم ...

ای کاش به جای هجرت و سفر و دوری ات که چیزی جز بی قراری و درد برایم حاصل ندارد و مدام بهانه نگاهت را می گیرد ؛ لحظه ای دیدار ممکن بود...

از روزی که رفته ای در خزانِ هجرت ِ تو ، چون کبوتر بی آب و دانه تمام لحظه هایم را بی تابی مرگ پوشانده ...

شاید قدر نگاهت را ندانستم که چنین پر گشودی و ترکم کردی ، تمام حرف ها و نوشته هایم نبودنت را فریاد می زنند ...

از زمان رفتنت غم همنشین لحظه هایم گشته و خنده روزگاری است که برمن حرام گردیده و حتی اشک هایم در غم نبودنت کم آمده ( غم دوریت به قدری عظیم است که چشمانم هم یارای همگامی دل را ندارد ) می دانم که با تو بودن برایم نوعی خیال است از تو گذشتن نیز برایم محال می نماید ...

تمام حرف هایم عذاب و بی جوابی است ...

از دوری تو روی قلبم نوشتم که عشق گمشدهء کودکی ام با تو بودن خیال و محال است ...

بدون تو طپش قلبم بی معناست ...

گویی او که تو را از من ربود ، جای تو غم رابه من هدیه کرده..

دیگر طاقت دوری ندارم و با رفتن تو دنیا برایم غریب و زندگی ام فریب است ...

دیگر طاقت تنهایی و ماندن را ندارم ...

از ترجمهء نیلیِ شکیبایی بیزارم و از واژهء کمرنگ عشق در مهتاب گریزان ...

تب نبودنت دل را همیشه می گدازد ؛ بدون خندهء تو قلب غنچه هم می میرد ، ای که هستی ام فدای مژگانت ، بی تو دلم زرد است و روی سبزی به خود نخواهد دید ، کاش می شد که باز آیی ...

چگونه می توان در غربت باغ زندگی بدون زمزمهء آبی تو تنها ماند ...

کاش می شد که بیایی با نگاه پر نورت زخم عمیق مرا درمان کنی ...

کاش درد بزرگ غربت نگاهم را بیایی و خیس عطر باران کنی ...

تمام روزهای زندگی ام ، تمام شهر دلم ، تمام کلبهء چشمم از قطرات باران ِ اشک نمناک است ...

ای تکیه گاه مجازیِ لحظه هایم ، بهانهء دوریت آزارم می دهد ...

عاشقم هنوز ...

عاشق آهنگ صدایت ...

عاشق چشمان سیاهت ...

عاشق خنده های نازت ...

سفرت بخیر ...

سفری که بدون من به دنیایی از نور می رسی ؛

نمی خواهم در تاریکی های روح و جسمم غرق شوی ؛

عکس هایت در قاب سبز همیشه روبرویم است ....

 

 

11/5/87

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت3:43توسط دلتنگ بابا | |

درد ما از هجر یوسف كمتر از یعقوب نیست

او پسر گم كرده بود و ما پدرگم كرده ایم

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت5:22توسط دلتنگ بابا | |

به نام تک عشق هستی

روز پدر رو به همهء پدرای خوب و مهربون و پدر خودم تبریک عرض می کنم و آرزوی سلامتی همهء ژدرها و مادرها رو دارم و طلب آمرزش برای همهء پدر و مادرهای مهربونی رو که پیش خدای مهربون هستند رو هم از خودش که خیلی مهربون دارم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت0:59توسط دلتنگ بابا | |